به نام او

من و مدرسه ماجرایی داریم با هم! امسال هم شروع شد و من ماندم با کلی ایده ی بی برنامه! ۵شنبه و امروز رفتم مدرسه که ایده ها را بابرنامه کنم یا برنامه ها را ایده مند! قرار بر تشکیل کانون خیریه ی فارغ التحصیلها بود با ماهی یک بازارچه یا بازدید یا ...! صاحب ایده، مجری طرح، مشاور طرح و ... : خودم!!! مشکل اساسی: شبکه ای شدن سیستم مالی مدرسه و اینکه همه ی اجناس مدرسه بارکددار شده اند و بچه ها به جای پول نقد از کارت اعتباری استفاده می کنند و ما هم طبیعتا نمی توانیم به آش و snak و سالاد ماکارانی بازارچه بارکد وصل کنیم و ...! از پنجشنبه تا امروز طرح پیشنهادی من در دست بررسی بود و امروز به من گفتند که صلاحیت تایید طرح با امور مالی است! (از 5شنبه تا امروز نفهمیده بودند آیا این نکته را؟!!!) طرح من فروش بن های بارکددار به بچه ها و خرید بچه ها از بازارچه با بن به جای پول نقد بود! بگذریم... جواب قطعی را همین 5شنبه باید پیگیری کنم...

نشریه ی مدرسه رو هواست! من دست تنها نمی توانم! با بچه ها جز روزهای 5شنبه در ارتباط نیستم، بچه ها بازیگوش اند و کار کردن با آنها پیگیری می خواهد! خودم هم نمی دانم چه می شود کرد، ایده ها و کارهایی بود که انجام شد و می شود و ان شاءالله اگر موثر باشد خواهد شد...

از 5 شنبه در به در دنبال مناسبتهایی که مدرسه برایشان برنامه دارد می گردم تا سه تا تئاتر برای سه پایه پیدا کنم! امروز موفق شدم: عید غدیر و تولد پیامبر و ؟!!! یک مناسبت کم دارند و خودشان تازه متوجه نقص ناخواسته ی تقویم اجرایی شان می شوند! قرار است 1شنبه ی آینده در شورای مدرسه سه مناسبت پیشنهادی من مطرح شود: وفات امام حسن (ع)، وفات امام رضا (ع) یا عاشورا، تئاتر تولد پیامبر (ص) را هم همین امروز پیدا کردم، می ماند بازنویسی اش که کمی زمان می برد...

یکی از مسئولین می گوید: چقدر تو خوبی! به جایی که ما دنبالت بدویم تو دنبال ما می دوی! و من بی قید و سرخوش می خندم و از پنجره ی دفتر به حیاط نگاه می کنم! دخترهای سبزپوش مدرسه (رنگ سبز مانتو شان ابدا سیاسی نیست، سبزی است تیره و رنگی است مربوط به سالهای دور!) در حال جیغ و داد و دویدن اند! بی روسری، بی مقنعه، آزاد و شاد و سرخوش و راحت! از مدرسه -با همه ی نقصهایی که داشت و دارد- متشکرم! به مسئول مربوطه می گویم: دنبال شما نمی دوم، دلم برای این دویدنها تنگ شده، می دوم تا یادم بماند آن همه آزادی و سرخوشی را! می دوم تا بین همه ی غرغرهای طبیعی بچه های مدرسه یادشان دهم که قدر بدانند این خوشی ها را! می آیم، می دوم و می مانم تا با این همه شلوغی و سر و صدای بی مفهومی که زندگی ام را پر کرده، گاهی به زندگی سلام کنم...

۱۳۸۸/٧/۱٤ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط پرتقالی نظرات ()
تگ ها:

به نام او

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می گیرد که « والله، بالله من زنده ام! چطور می خواهید مرا به خاک بسپارید؟»

اما چند خردمند دانای مطلق که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می ‌گوید. مُرده !»

مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است.. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا ً جایز نیست!»

***

پ.ن ضروری: شعارم در باب سیاست تنها ١ چیز است: سیاست تقوا می خواهد که در سیاستمدارها کمتر پیدا می شود!

 

۱۳۸۸/٧/۱٠ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط پرتقالی نظرات ()
تگ ها: